قصهٔ بدنی که از دل تاریخ آمده و هنوز با ماست. بدنی که امروز داریم، همان بدن اجداد برگپوش ماست؛ بدنی که کنار آتش مینشست، روی خاک راه میرفت و برای بقا به کوچکترین صدا گوش میداد.اما حالا این بدن وارد دنیایی پرسرعت و پُر از صدا و پیام شده؛ جهانی که با منطق آرامِ گذشته فرق دارد.سیستم عصبی ما هنوز همان واکنشهای باستانی را دارد: با فشار، قلب تند میزند؛ با تهدید، آمادهٔ دفاع میشود؛ و گاهی خاموش میماند تا فقط زنده بماند، انگار هنوز خرسی پشت درِ غار ایستاده است.اما اگر یاد بگیریم با بدن حرف بزنیم—با مهربانی، با آگاهی از پلیواگال و با تمرینهای کوچک—میتواند امنیت را دوباره حس کند.وقتی بدن احساس امنیت کند، آرام میشود و توان ارتباط، خلاقیت و لذت به زندگی برمیگردد.این قصه، سفر بازگرداندن بدن اجدادیمان به احساس امنیت در دنیای امروز است که می توانیم کنار هم بازی کنیم و زندگی را جشن بگیریم و از هم مراقبت کنیم، نه این که با همدیگر بجنگیم.
دیدگاه خود را بنویسید